139.خاله هانی
امروز خاله هانی اومد پیشمون:* رفتیم خرید کردیم و ناهار خوردیم و الانا هم همسری اومد دنبالش و رفت:) خیلی خوش گذشت خاله بازم پیشمون بیا:*
رفتیم واسه نی نی هامون خرید کردیم از یکی از وبلاگهای اینترنتی که یافته بودیم ... ولی نمیخواستم خرید اینترنتی بکنم حداقل نه دفعه ی اول! رفتیم دیدیم و خریدیم ... جنساش خوب بود قیمتاش هم بدک نبود:) خلاصه که بالاخره لباس تولد برات خریدم دخترکم:* یه دستمال سر و دو تا بادی حلقه ای هم خریدم:) مبارکه:*
پریروز زنگ زدم به سمانه برای تولد دعوتشون کنم که گفت ای وای ما داریم میریم اصفهان! مسعود هم از اونور گفت مگه ما باید باشیم؟؟؟! هیچی بهشون نگفتم ولی ناراحت شدم:(
دیروز به مرضی گفتم و به مامانش گفته بود فعلا که برنامه نداریم ببینیم چی میشه! - البته این چیزیه که مامانش به من گفت! - امروز سر صبحونه زنگ زده و میگه ما از قبل با دوستای مجتبی قرار گذاشتیم بریم مسافرت! میگم از چقدر قبل؟ از یکسال قبل؟ آمیتیس یک ساله بدنیا اومده! میگه آخه اینم روز بود بچه تو بدنیا آوردی؟ میخواستم بگم شرمنده باهاتون هماهنگ نکردم! سر بدنیا اومدنش که نبودی الان هم نباش! بهتر من! دنبال بهونه هم هستم:دی بعد هم فرمودند که ما خودمون میایم تولد میگیریم براش! که من زنگ زدم به مرتضی گفتم اینا هرموقع بخوان بیان من نیستم ها! مگه من بیکارم هر روز مهمونی بگیرم؟! البته اینم بگم که ناراحت نشدم:دی ولی یه جورایی دلم میخواست بیان ... دلم میخواست لااقل اونجوری که میگن ما رو دوست دارن و آمیتیس رو دوست دارن واقعی باشه:( بهش هم گفتم تو این مواقعه که معرفت آدما نشون داده میشه ... مهسا با اینکه دوست منه چند وقت قبل ازم پرسید اگه بخوای تولد بگیری 15 هم میگیری یا 14 هم؟ یعنی توی عمه از دوست من کمتری؟
دخترک اینا رو برات مینویسم که بدونی من سعی خودمو دارم میکنم ولی واقعا تا یه جایی بیشتر کشش ندارم ... از قبل هم گفته بودم هر کاری با من بکنن سختم هست ولی فراموش میکنم ولی با بچه م نباید اینجوری تا کنن ... تحمل نمیکنم! از ما گفتن بود!


139.خاله هانی
